تو که نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین
به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
تو را به نام صدا می کنند
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را چنان که دلم خواسته ست ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم هم زدنی
میان آن همه صورت تو را شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند ....
فريدون مشيري

دوستان عزیزم سلام . این شعر به خاطر این مدتیه که آپ نکردم .
انشا ء الله به زودی با پست هایی در رابطه با plc آپ مي كنم . فعلا ...


